تبليغاتX
آلبوم عکس های من
آلبوم عکس های آماتور من
سلام
اسم من مجید هست ۲۵ سالمه و تو یکی از شهرهای ایران زندگی می کنم... انسان دوستی و همنوع دوستی رو خیلی دوست دارم و از اون لذت می برم....از آدم های متظاهر و پنهونکار متنفرم...پسر خوبی ام اما دوست دختر ندارم...هیچوقت هم با دختری که قبلا با پسری دوست بوده و یا رابطه داشته ازدواج نمیکنم...کوروش بزرگ‌‌‌ پادشاه بزرگ ایرانی رو خیلی دوست دارم و به داشتن همچین پادشاه بزرگی به ایران می بالم... عکاس نیستم ولی هرجا که صحنه قشنگی ببینم ازش عکس می گیرم...این عکس هایی هم که تو این وبلاگ می بینید جزو همون عکس ها هستند...البته تعدادشون کمه...
 

تو این وبلاگ از خاطراتم تا عکس های شخصی خودم وجود داره ....

فقط نظر گلتون یادتون نره

Hello
My name is Majid,i am 25 years old and i live in one of Iranian cities(north of Persian Gulf)...I like Humanism and I really enjoy it... I hate double-faced and sly people...I am relatively a good boy but I havenot any girl friend , and i'll never marry some girl who has been in any relationship with any boy...         I love God so much ....I really like Cyrus The Great (Koorosh) and i follow the example of him and i am proud of Iran because of having such great and peaceful king.(to get more information about me refer to my profile at down the page).I amn't photographer but if i see a beautiful landscape everywhere,then I'll capture it. the photos which you see in my blog are all of the same photos...taken with my mobile handset
note that these photos are all high-quality and if you save them in your
PC,then you can print them and take in your personal photo album

     !!!!!Love is God ....God is love                                

Click here to see my own photos
dont hesitate to take your comment

برای دیدن عکسهای شخصی من اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 20:41  توسط مجید  | 

اه اه اه... حالم به هم میخوره از این مردهای خیانتکار...امروز یک مرد متاهل رو دیدم که مدام داشت از دوست دخترهاش و اینکه دیروز یه دختره رو تو خیابون سوار ماشینش کرده بوده و با هم خوش گذرونده بودن میگفت...آقا با اینکه زن و یه بچه چند ماهه هم داره بازم چشمش دنبال دخترهای مانکن کنار خیابونه... البته این آقا تنها مرد متاهلی نیست که دنبال این کارهاست..... توی دو سال گذشته شاید بیستمین مرد متاهلی باشه که دیدم دنبال این کارها میرن و به راحتی آب خوردن به زنهاشون خیانت می کنن..و البته هر روز هم به تعدادشون افزوده میشه... من نمیدونم وفادار موندن اینقدر سخته که این پسرهای متاهل نمیتونن انجامش بدن؟؟... جالب اینجاست که خانم هاشون فکر می کنن که شوهرهاشون اصلا اهل این کارها نیستند!!!! ما که مجردیم دنبال این کارها نیستیم وای به حال متاهل ها...جالبتر اینجاست که این آقایون قبل ازدواج هم دنبال این کارها بودن و الان هم دست از این کارهاشون بر نمیدارن...انگار ازدواج هیچ تاثیری توی این مردها نگذاشته...به جای اینکه یه پشتوانه و یه تکیه گاه برای زن هاشون باشند،به دور از چشم زنهاشون دارن عشق و حال میکنن.... هیچی نمیتونم بگم.... تنها کاری که میتونم بکنم اینه که سعی کنم مثل اونها نباشم...همین

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 20:26  توسط مجید  | 

امروز برای دومین بار با یه خارجی تونستم صحبت کنم و یکبار دیگه تونستم زبان انگلیسی خودم رو آزمایش کنم....این بار در تهران....تو خیابون فردوسی داشتم قدم میزدم که یه پسر آلمانی با یه کوله پشتی از من آدرس صرافی رو خواست....صرافی حدود ۱۰۰ متر پشت من بود که من هم بهش گفتم.... برخلاف دختر ژاپنی توی تخت جمشید این بار مکالمه ما زیاد طول نکشید  خیلی دوست داشتم بیشتر از این صحبت کنم....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:21  توسط مجید  | 

امروز خیلی خوشحالم
امروز رفتم آزمایشگاه و جواب آزمایشم رو گرفتم.
آزمایش ایدز.....واقعا خوشحال شدم وقتی که مسئول آزمایشگاه برگه ی آزمایش رو به من داد و وقتی اومدم بیرون بازش کردم...خیلی خونسرد باز کردم....منفی...یکی از شادترین لحظات زندگیم بود..یک سال پیش سر یک موضوعی به خودم مشکوک شدم که ایدز دارم  و یک هفته پیش به خودم جرات دادم که برم آزمایش بدم...  تو این یکسالی که شب و روز به این بیماری فکر میکردم ،خیلی چیزها به دستم اومد... اینکه بیماران مبتلا به ایدز چه رنجی رو تحمل می کنند...تو این یک سال پی بردم که بیشتر از خود بیماری نگاه مردم و اضطراب این بیماران رو اذیت میکنه...ولی خوشحالم که دیگه بیماری ایدز یک بیماری مرگ بار نیست...خوشحالم از اینکه تو این یکسال یاد گرفتم که چطور میشه به این بیماران کمک کرد...روبان قرمز...شاید شما اون رو دیده باشد.روبان قرمز نشانه ی همبستگی با بیماران مبتلا به ایدز هستش و هر کسی که این روبان رو به لباسش بزنه یعنی برای کمک به این بیماران قدم برداشته.بیمارانی که به نظر من هیچ دلیلی نداره که ما اون ها رو از خودمون دور کنیم.ما میتونیم با این بیماران زندگی کنیم،کار کنیم بگردیم و حتی ازدواج کنیم.به نظر من این به دور از انسانیت هستش که ما به این افراد بی احترامی کنیم.
  

                                  روبان قرمز

Let's Aid HIV Infected Patients

Today i am so happy. today i went to labratory and got my test result

HIV test.... i got so delighted when labratory responsible gave me the test result and then i opened the envelope....so relax opened it... NEGATIVE... oh my God thank you...thank you my God...i repeated this many times...it was one of my happiest momments in my life... last year i was suspected myself for a HIV infection...and last week i forced myself to get a HIV tested.over last year,while i thought of this disease all day long, i learnt so many things about this disease... i found out that the depression and people's behavior makes these patients more annoyed than the disease itself. but i am so happy that the AIDS is not a fatal disease at all... i am happy that i learnt how to behave with this patients....The Red Ribbon....you may have seen it...The Red Ribbon is the sign of  correlation with HIV infected people...and if someone attach this ribbon to his chest it means that he wants to take a step to aid these patients...i think it is out of humanity to ignore these people.... we are all human... we can live, work, make fun and even get married with these patient

 Hope God help all people and make all people pure..... AMEN

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 23:35  توسط مجید  | 

سه روز پیش برای اولین بار تونستم با یه خارجی ملاقات کنم...در شیراز....البته در تخت جمشید....یه پدر و مادر و یه دختر ژاپنی....منی که مدتها دنبال یه خارجی می گشتم که باهاش انگلیسی صحبت کنم با کمال پر رویی سر صحبت رو با دختر چشم بادومی شروع کردم....پدر و مادرش خوب بلد نبودن انگلیسی صحبت کنند اما دخترشون که همسن خودم هم بود میتونست صحبت کنه....بیشتر در مورد تاریخ تخت جمشید و در مورد شهرهای مختلف ایران با هم بحث کردیم...برام خیلی سخت بود که در مورد تاریخ توضیح بدم.... ولی برام یه موفقیت بزرگ بود که تونسته بودم انگلیسی خودم رو که به روش خودآموزی یاد گرفتم آزمایش کنم که فکر میکنم راضی کننده بود...خیلی خونگرم و مهربون بودند... حتی با هم عکس هم گرفتیم و اونها هم برای یادگاری با من عکس گرفتن...ملاقات جالبی برام بود....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 22:59  توسط مجید  | 

خدایا !
کاش این قدرت را به من می دادی تا به همه ی انسانهای نیازمند کمک کنم تا همه بیماران را درمان کنم و همه بدی ها رو از روی زمین پاک کنم...کاش می توانستم کاری کنم تا همه ی انسانها با هم خوب باشند...

خدایا!

تو را روزی صد بار سپاس می گویم که راه راستی و درستی را به من آموختی و از تو می خواهم که اگر روزی من از این راه بیرون رفتم خودت من را به این راه بازگردانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 19:39  توسط مجید  | 

تا یکماه دیگه بازی های جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان شروع میشه و دانشگاه دیگه این ترم بهمون خوابگاه ندادن ما هم با ۲ تا از بچه ها یه خونه اجاره کردیم که فکر میکنم کم کم برای ۴۰۰ سال پیش باشه... جون میده توش فیلم های ترسناک بازی کنن... دوستم بهش میگه خانه ارواح که البته فکر نمی کنم ارواح هم جرات کنن تو خونه ما بیان.... یه زیر زمین داره که یه جورایی آشپزخونه ما محسوب میشه... زندگی برای ۳ تا پسر مجرد خیلی سخته... کاشکی یه زن پیش ما بود... فکر بد نکنید اما ما برای پختن خوراک و تمیز کردن خونه و... خیلی مشکل داریم. من موندم ما پسرها که از هر انگشتمون ۱۰ تا هنر می باره چرا نمیتونیم از عهده این کارها بر بیایم.... ولی به هر حال دارم روز شماری میکنم تا این روزها و این ترم تموم بشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 19:56  توسط مجید  | 

امروز 21 بهمن ماه 1383

عجب شبی بود امشب....

امروز رفته بودم دانشگاهمون که برای ترم دوم انتخاب واحد کنم...موقع برگشتن ساعت 8 هشت شب بود و هوا و جاده ها پر از برف و بوران بود و من حدود 200 کیلومتر با خونمون فاصله داشتم....وقتی که توی اتوبوس بودم خودم هم نمیدونستم که آیا امشب به سلامت به خونه می رسم یا نه...اما به هر حال به خیر گذشت... چقدر روزهای سختیه... پنج ماه از ورود من به دانشگاه میگذره اما من هنوز به این شرایط تازه عادت نکردم، خیلی سخته برام، شاید رفته رفته بهتر بشه. راستی توی بازی امشب فریدون زندی رو دیدید؟؟؟ آخر تو تیم ملی بازی کرد..توی چند روز گذشته همه جا حرف از فریدون زندی می زدن، کسی نمیدونست کیه...بلاخره امروز دیدیمش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1383ساعت 23:12  توسط مجید  |